دلنوشته های من تقدیم به پسرم

پسرم دلم میخواد وقتی بزرگ شدی این مطالب رو بخونی و ببینی مامان چقدر دوستت داره.

دوبله مشهدی

 

 

۰۵ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۵۱ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مریم سادات موسوی

به مناسبت شهادت .....

عکس و تصویر امام صادق، چهار هزار شاگرد داشت ولی برای قیام، هفده یار هم نداشت... و تو ...

امام صادق، چهار هزار شاگرد داشت ولی برای قیام، هفده یار هم نداشت...

و تو ای صاحب الزمان...
در میان این همه مدعی...
چقدر تنهایی...😓

۰۹ تیر ۹۸ ، ۰۱:۲۳ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
مریم سادات موسوی

سرباز

هر سربازی؛ در جیب‌هایش، در موهایش و لای دکمه‌های یونیفورمش، زنی را به میدان جنگ می‌برد!
آمار کشته‌های جنگ همیشه غلط بوده است، هر گلوله دونفر را از پا در می‌آورد: سرباز و دختری که در سینه‌اش می‌تپد
...

۰۶ تیر ۹۸ ، ۱۱:۳۶ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
مریم سادات موسوی

گریه

اگر دیدی بچه ات گریه می کنه،وقت خودت رابرای ساکت کردنش تلف نکن،.
به کبوتری یا تکه ابری درآسمان اشاره کن، تابه آن بنگرد..چون فیزیولوژی انسان برای گریه،نگاه به پایین کردن هست
.
۰۴ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۱۰ ۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
مریم سادات موسوی

مختار نامه

امروز میخواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است تزویر با لباس تقوا و دیانت به میدان می آید تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است عوام خدایش را میبینند و اهل معرفت ابلیسش و چه خون دل ها خورد علی از دست این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین یا ایها الذین آمنوا، آمنوا ...
قطعه ای عبرت آموز از سریال مختارنامه

۰۴ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۲۳ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
مریم سادات موسوی

ابرو

باسلام چند وقتی هستش که یه گوشه از ابروم ریخت و خیلی نگران کرده و غصه میخورم قطره سریتا هم به مبلغ  97 هزار  تومن  از داروخانه تهیه کردمو نتیجه ی حاصل نشد اگر کسی تجربه ی در این زمینه داره خوشحال میشم منم راهنمایی کنه با تشکر

۰۲ خرداد ۹۸ ، ۱۸:۲۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
مریم سادات موسوی

ماجراهای بامزه ی من وآبجیم

اون موقع ها که مجرد بودم یه وقتا با آبجیم یه بازیگوشی هایی میکردیم البته بگما هیچوقت کسیو اذیت نمیکردیم یه چیزایی بین خودمون بود

این خاطره ی که تعریف میکنم یکی از همون روزاس

 یه روز صبح خواهرم گفت مریم پشو بریم دفترچه بیمه هامونو تمدید اعتبار بزنیم منم از خدا خواسته سریع حاضر شدم و دوتایی رفتیم فاصله  ی اون جا تا خونمون خیلی زیاد بود باید  حتما ماشین سوار میشدیم تو مسیر کلی گفتیمو  خندیدیم بالاخره رسیدیم   اونجا یه عالمه دفترچه هاشونو تحویل باجه داده بودن و منتظر بودن منو خواهرمم دفترچمونو دادیم و نشستیم تا اسممون رو صدا بزنن

هوا گرم بود و جمعیت زیاد حوصلمون سر رفته بود  خواهرم گفت بیا یه بازی کنیم تا زمان برامون زود بگذره  گفتم باشه عالیه چی بازی کنیم؟

گفت بیا از بین این افراد یکی من بگم یکی تو که هر کسی چجوری میمیره .....

گفتم باشه یکی من میگفتم یکی اون

همینجوری گذشت و گذشت تا یه پسره از در اومد تو آبجیم گفت این چجوری میمیره من گفتم قشنگ از قیافش معلومه که دارش میزنن

بعد یهو خندمون گرفت اونقدر خندیدیم که دیگه اشک ارز چشمامون میومد تو اون محیط دلگیر که همه با  ناراحتی منتظر گرفتن دفترچشون بودن منو خواهرم چنان میخندیدم که انگار تواین دنیا هیچ مشکلی نداریم  یکدفعه دیدیم صدامون میزنن دفترچه رو گرفتیم و از میون اون همه آدم که هنوز منتظر بودن اسمشون رو صدا بزنن اومدیم بیرون

نمیدونم اون روزها چطوری بود خیلی میخندیدیم

یادش بخیر.


۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۱۰ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مریم سادات موسوی

رابطه مادر فرزند





رابطه مفهومی بین مادر و فرزند
۲۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۵۸ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مریم سادات موسوی

بز نامه

بز به صحرا رود و بزغاله

کند از دوری مادر ناله



دم به دم بع بع و فریاد کند

مادر خویش همی یاد کند



بز به صحرا رود و با چوپان

علف سبز خورد و آب روان



چونکه پر شیر  شود پستانش

باز می گردد و با چوپانش



چون رسد گله به این آبادی

بزک ما بدود با شادی



بزک ما بدود پیشاپیش

تا دهد شیر به بزغاله خویش



سلام این شعری هستش که بچگیام مامانم برام میخوند خیلی دوستش داشتم





نتیجه تصویری برای بز



۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۴۶ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مریم سادات موسوی

مگس گمراه

مگسِ گُمراهمگس هیچ وقت نفهمیده که من چه کسی هستم مخصوصا آن طوری که میاید تیره وار از جلوی چشم هایم تندی رد میشود، دوباره و صدباره همان مسیر را میرود و باز برمیگردد بعد یکدفعه مسیرش را عوض میکند میرود میخورد محکم به آینه، بعد می آید محکم میخورد به گوش من و اصلا نمیفهمد که من هندوانه گندیده ایی وسط جاده نیستم هرچند که شاید هم باشم ! خدا میداند. باز پشه خونخوار یا به قول برادر کوچکم همان خونخار خاه ، عاقل تر است. میاید اول مقداری بی حس کننده تزریق میکند و بعد که مقداری خون ناچیز خورد میرود. شاید فکر میکند خودش زرنگ است و نمیداند تمام مدت دست هایم را تکان نداده ام تا کمی آنتی ویروس جدید محیطی را وارد کند هر چند که او هم تا حدودی کارش را بلد است. نمیدانم چه فکر میکند یا اصلا فکر هم میکند یا نه! اما من خودم که فکر میکنم قصد و هدف و وظیفه ایی غیر از دوستی با من دارد و نمیشود رویش حساب کرد . به هر حال از نظر من حالا حالا ها همان بهترین همدم های آدم بعد از خود آدم ها، میشود گفت که همان سگ ها و گربه ها هستند...هرچند که سگ ها زیادی وابسته می شوند و ادای خنگ ها را در میآورند،با اینکه اصلا خنگ نیستند و خیلی هم باهوشند! فقط همه اشان جدی جدی کمبود محبت دارند. گربه ها هم که آنقدر مغرورند که فکر میکنند فقط خودشان وجود دارند و انسان ها هم کارمندهایشان هستند! البته خوب، آن ها هم از هوش زیاد، خودشان میدانند که ما ، آنها را برای پُر کردن تنهایی خودمان از کوچه و خیابان جمع کردیم پس وظیفه امان است که بهشان غذا بدهیم و من که فکر میکنم بله قطعا این وظیفه ماست! اما خوب من فکر میکنم گاهی هم اگر این ایده را کنار بگذارند که ما برای آنها ساخته نشده ایم و سرورمان هم نیستند هم بد نیست. به هر حال و در کل من که فکر میکنم هیچ وقت آن مگسِ گمراه نمیفهمد که چندین بار به گوش من برخورد کرده است و شاید هم هرگز نفهمد که من اصلا چه هستم و یا در آینه، حتی کسری از ثانیه هم به خودش نگاه نکرده است! که من قطعا فکر می کنم بهتر است هیچ وقت هم نگاه نکند! هرچند که من ابدا نمیخواهم مسخره اش کنم شاید آن مگس گمراه هم احساس داشته باشد و حتی حس عشق و عاشقی را لحظه ایی فقط لحظه ایی که اشتباها بر روی عسل نشسته است فهمیده باشد. نمیدانم واقعا هیچ چیز را کامل نمیدانم و جای هیچ کدامشان هم نبوده ام، چه میدانم شاید هم جایشان بوده ام خدا میداند، اما فقط این را میدانم که موجود مبهم و نامشخصی هم مانند من، برای مگس و پشه و سگ و گربه وجود دارد که من آن را نمیتوانم درک کنم و حتما هم زندگی بسیار متفاوتی از من دارد و این گونه که من اینجا نشسته ام و مسخره اشان میکنم او هم جایی نشسته و دارد من را مسخره میکند.
۲۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۴۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مریم سادات موسوی